علي
هم حقيقت،
هم اسطوره
انتخاب
مقاله: حسين
غروي
ما
در ارتباط
با اسطوره
ها و
الگوهاي
تاريخي
خودمان از
يك تناقض
ذاتي رنج مي
بريم. مقصود
از "ما"
جامعه اي
است كه از يك
سو به ضرب و
زور
مدرنيزاسيون
به يمن
وسوسه
عقلانيت
مدرن و به
لطف پاگيري
انديشه هاي
نو و پويا از
زير چتر سنت
و مرده ريگ
هاي كهن
دارد خارج
مي شود و كم
كم ادعاهاي
نوعي خود
مختاري،
فرديت
خودبنياد و
زمزمه هاي
حقيقت هاي
متكثر و... به
گوش مي رسد و
از سوي ديگر
هنوز دل در
گرو اساطير
و قهرمانان
و اسوه هايي
دارد كه
يادگاران
دنيايي
ديگرند و
تكيه گاه
هاي عاطفي و
هويتي
محكمي را مي
سازند.
اين وضعيت
دوگانه
رابطه ما را
با گذشته ها
و گذشتگان
دچار
اختلال
كرده است.
اسطوره
ها چه خلق
خودمان
باشند و چه
حقيقت
تاريخي؛
بهترين،
زيباترين و
غير قابل
دسترس ترين
فضايل و
خصايص را
نمايندگي
مي كنند. همه
آن چيزهايي
كه ما مي
خواهيم
باشيم،
داشته
باشيم و
نيستيم و
نداريم.آنها
به ما شبيه
نيستند، به
ما آدمهاي
معمولي دم
دست ظالم و
جاهل و
خطاكار و از
هين رو ما در
برابرشان
دچار حيرت و
افسون مي
شويم و
انگشت به
دهان مي
مانيم. آنها
نه در زمان
مي گنجند و
نه در مكان،
خلل ناپذير
و جاودان.
برخلاف ما
آدم ها كه
زمانمنديم
و مكان دار.
مشكل در اين
است كه اين
همه فاصله،
اين همه عدم
تشابه،
اسطوره ها
را چنان دور
از دسترس مي
كند كه ديگر
رابطه با
آنها و حتي
الگوپذيري
از آنها
ناممكن است.
ما مي دانيم
كه اين همه
خوب شدن،
كامل شدن و
به عرش
رسيدن ممكن
نيست و اين
عدم امكان
در رسيدن به
آنها و شبيه
شدن به آنها
ما را از
تلاش خسته و
نااميد مي
كند. رابطه
با آنها قطع
مي شود و
چنين گستگي
آدم ها را
راضي مي كند
به همين نيم
الگوهاي دم
دست، در
بهترين شكل
وجرجيس هاي
جديد در
بدترين شكل
آن. در اين
صورت بود و
نبود آنها
نوعاً علي
السويه است.
راه
ديگر آن است
كه به اين
اسطوره ها
وجهي
انساني
بدهيم. از
قدسيت آنها
بكاهيم و
هبوطشان را
از آسمان به
زمين، به
زميني ها
تدارك
ببنيم تا
بدين ترتيب
محضرشان
قابل دسترس
باشد
و تلمذ در
نزدشان
شدني. مشكل
در اين است
كه چنين جا
به جايي،
آنها را
مشمول زمان
و مكان
خواهد ساخت.
از آن جاذبه
مغناطيسي
نبودن در
دسترس،
چيزي به جاي
نمي ماند و
مي شوند
مدلي در
ميان مدل
هاي ديگر.
معاصر مي
شوند و عصري
و در نتيجه
خلل پذير و
باز ما مي
مانيم و
دستان خالي
با اين
محتوميت كه
وضعيتي
بهتر، خواب
و خيال است و
سراب.
و
اما بدتري
شكل و گاه
خطرناك
ترين رابطه
ممكن با اين
اسطوره ها
همذات
پنداري است.
اليناسيون.
خود اسطوره
پنداري. مسخ
شدن توسط
همين مدل ها.
از خود
بيگانگي،
يكسره هوش و
عقل خود
باختن. اندك
اندك خود را
اسوه
پنداشتن و
در نتيجه
ديگران را
همه تحقير و
محتاج توسل
به خويش
براي
رستگاري.
پس
تكليف چيست؟
ما چگونه
رابطه و
پيوندي
ميتوانيم
با اسطوره
هاي ملي،
قومي و
مذهبي خود
برقرار
كنيم؟ چه
نيازي به
آنها داريم؟
توسل به
آنها براي
ما چه به
ارمغان مي
آورد؟
به
ما گفته شده
كه الگو ها،
به كار
الگوبرداري
مي خورند.
اسوه ها اين
نقش را
دارند كه
سطح توقعات
ما را از
خودمان
بالاتر
ببرند و
بدين گونه
منشا خير
شوند. آنها
عروه
الوثقي
انسان
سرگردان پس
از هبوط
هستند كه با
توسل و چنگ
انداختن به
آنها
بتواند
بالا و بالا
تر برود و از
سطح
روزمرگي
فاصله
گرفته و به
يمن اين
فاصله زشتي
را ببيند،
جور را
برنتابد،
به روزمرگي
خو نكند و...
براي اين
همه بايد
راهي ميان
آن سه
بيراهه
پيدا كرد. نه
چندان دور
كه از غير
قابل
دسترس، نه
چندان
نزديك كه
محكوم به
روزمرگي
و نه مسخ و
از خود
بيگانگي.
يعني
نشاندن
آنها در
زمانه
خودشان.
نشان دادن
كنش ها و وا
كنش هاي
آنان در
برابر
زندگي، در
برابر
وسوسه
زندگي، در
برابر
قدرت، در
برابر
ثروت، در
برابر عشق،
در برابر
مردم و در
برابر دشمن.
يعني دادن
بعد و حجم به
آنها و نشان
دادن اين كه
چرا و به چه
دليل رفتار
آنها الگو
ساز،
اسطوره اي و
متفاوت
بوده است.
نشان دادن
اين كه
اينها آدم
بوده اند
مثل ما و خود
ما در معرض
تزلزل، شك،
خطا و در عين
حال متفاوت
بوده اند به
دليل اين كه
در برابر
اين وسوسه
ها و دام ها
جور ديگره
رفتار
كردند. در
نتيجه
تفاوت ما و
آنها نه در
خاكي بودن
ما و قدسي
بودن
آنهاست،
بلكه در
مقاومت
آنهاست در
ارتقاي سطح
توقعات از
خود، در
فراتر رفتن
از محدوديت
ها ي ممكن
براي رسيدن
به كمال. فهم
و درك چرايي
اين تفاوت
ميان ما و
آنها به ما
اين امكان
را مي دهد كه
الگو پذير
باشيم دست از
ادعاي خود
بسندگي و بي
نيازي بر
داريم و خود
را از نوع
ديگري بودن
محروم
نسازيم و به
اسطوره ها
اين شانس را
مي دهد كه به
حيات خود در
ميان ما
ادامه
دهند، بدون
آنكه دچار
كج فهمي
شوند. راست
مي گويد
آقاي اريك
وژلين:" ما
نمي توانيم
بر اسطوره
غلبه كنيم،
تنها مي
توانيم آن
را بدجور
بفهميم" و
همين بد
فهمي هاست
كه هم آنها
را از حضور
موثر در
ميان
مومنان
محروم كرده
و هم مدعيان
اسطوره
شكني را
دچار توهم
بت شكني!
همين
حرف و حديث
نيز در
ارتباط ما و
امام اول
تشيع نيز
معتبر است.
علي كه هم
حقيقت
تاريخي است
و هم تبديل
شده است به
اسطوره. ما
قرن هاست كه
به ستايش او
مي پردازيم
و در اين
ستايش و حب
او تا آنجا
پيش رفتيم
كه از حقيقت
تاريخي او
فاصله
گرفتيم و
چنان فاصله
گرفتيم كه
ديگر از
دسترس دور
مانده و
چنان دور كه
پيروان خود
را از
كمترين
شباهتي
ناتوان
ساخته. علي،
يك حقيقت
تاريخي است.
در نتيجه
براي فهم
دلايل
اسطوره
شدنش كافي
است به
زندگي او،
به نوع
دينداري
او، به
تنهايي اش،
شكل و شرط
زمامداري
اش،
برخوردش با
دوست، با
رقيب و
دشمنش
بپردازيم.
اهميت او در
اين است كه
در عالم
واقع،
متفاوت
رفتار كرده
است ونه در
انتزاع. او
فقط مخلوق
ذهن شيعه
سركوب شده،
به حاشيه
رانده شده و
حسرت به دل
در آرزوي
حكومت عدل
علي نيست. او
بوده و در
همه صحنه
هاي زندگي
حضور داشته.
مثلاً
هنگامي كه
ضعيف بوده و
بي قدرت، تن
به سازش با
اصحاب قدرت
نداد.
پذيرفت كه
در اقليت
است و به زور
چماق و
شمشير
نخواست
حقانيت خود
را به كرسي
بنشاند.
منتظر ماند
تا حقانيت
او را باور
كنند و با
تكيه بر
اجماع عموم
به قدرت
رسيد.
هنگامي كه
به قدرت
رسيد به زر
آلوده نشد و
حساسيت هاي
زمان حاشيه
نشيني خود
را ازدست
نداد. به نام
مصلحت
زمانه و
مقتضيات
حكومتي،
ضايع شدن حق
حتي اقليت
را برنتافت.
از كوته
بيني ها ي
متشرعين
خشك مغز
گريزان بود
و از سياسي
كاري هاي
سياستمداران
نيز بر حذر. "با
كسي كه با
كار دين در
طلب دنيا
بود و نه با
كار دنيا در
طلب دين و
پوشش خدا را
پناه
پليدكاري و
معصيت خدا
مي گرفت"
در ستيز بود.
از " كسي كه
خود را
فروخته و
ايمانش را
باخته تا
ثروت خلق را
به غارت برد
يا بر سر
سپاهي
فرمان راند
و يا بر سر
منبري بالا
رود" بيزار
بود (خطبه 32
نهج
البلاغه). با
دستان خود و
نيروي
بازوي خود
كار مي كرد و
پول نسب
و طايفه و
مقام مذهبي
خود را
نخورد. مرد
تقوا بود،
اما تقواي
ستيز و نه
پرهيز. كسي
كه اسلام را
در محضر
محمد آموخت
و خود
قرباني جهل
مسلمانان
شد. همه اين
دلايل كافي
است تا باور
كنيم كه چرا
علي به ما بي
شباهت است.
چرا علي به
اسطوره بدل
شده و چرا ما
با دوست
داشتن او و
شناختنش
خواهيم
توانست از
اين گردونه
محتوم
روزمرگي
خارج شده و
امكانات و
شرايط بهتر
بودن را
فراهم كنيم.
چرا به يمن
اين تفرب مي
فهيم زشت و
زيبا چيست،
حق و باطل
كدام است،
فريب و نفاق
از كدام
مسير مي
گذرد و...
توسل
به اسوه ها،
اسطوره ها
به اگر
مشروط بر
شناخت آنها
و معطوف به
نيازهاي
زمانه خود
باشد، هم ما
را از زندان
اكنون رها
مي سازد و هم
آنها را از
زندان
گذشته.
وگرنه هم ما
مقهور
خواهيم
ماند و هم
آنها مهجور!
و اين همان
جوري است كه
ما شيعيان
بر علي روا
داشته ايم: "
علي بعد از
مرگش رنجي
بزرگتر از
رنج و
رنج ها پيش
از مرگش
دارد و آن
رنج هاي بعد
از مرگش "ما"
هستيم. اگر
به شمشير آن
متعصب ساده
دل و بي شعور
و ناآگاه و
آلت دست
خارجي كشته
شد و توانست
بگويد" فزت
و رب الكعبه"
(به خداي
كعبه كه
ديگر نجات
پيدا كردم)
از رنج ما،
از رنج
انتساب او
به ما و از
رنج انتساب
ما به او
هنوز نجات
پيدا نكرده
است" (شريعتي.م.آ.علي-ص298)
منبع:
هفته نامه
چلچراغ –شمار
74 – به قلم
سوسن
شريعتي