|
خط و زبان
ايرج رحمانی Iraj_rahmani@hotmail.com
قبل از آن
نوشتن بر الواح نبود، و اما
بعد از طلوع آفتاب چنين شد
شاهِ کولابا کلمات را بر لوح نگاشت؛ و چنين شد
"از يک حماسه ی سومری"
چهار ميليون سال، به تخمين، از عمر موجود دوپائی که ما "همو سيپين"ها
از اعقاب اش باشيم می گذرد. او در سراسر زندگی ی (از نظر تکاملی)
کوتاهش، بارها و بارها دشت های سبز و پر آب و علف و سرزمين های خشک و
بيحاصل زمين را برای يافتن آب و غذا و مکانی امن و نهايتا ادامه ی بقاء
زير پا گذاشته است. در تمام اين دوران، اين موجود دوپا، اين حيوان نو،
برای زنده ماندن، با ساير موجودات در تضاد و رقابت دائم بوده است: جنگی
همه جانبه و البته شکست آميز، چرا که جد ِ خاموش ما، با آن مغز کوچک،
با آن فيزيکِ بالنسبه ضعيف، شانس چندانی در برابر رقبای قوی تر و درنده
تر از خودش نداشت. در واقع، به اعتقاد برخی از ديرين شناسان، قبل از
پيدايش زبان، اجداد ما نه تنها در امر شکار، بلکه حتی در تطبيق با
شرايط سخت زيستی و اقليمی هم موجوداتی بوده اند ناموفق و محکوم به فنا؛
و بهمين خاطر هم، قرعه ی فال فلک، به نام دو پائی نو تر، به نام آدم
گويا زده می شود، حيوانی که می تواند فکر و انديشه اش را حرف بزند،
موجودی که مخترع است، ابزارهای برتر از چنگ و دندان می سازد و شير را،
در يک انقلاب تکاملی، از سلطنت خلع می کند.
زبان، البته نه تماما يک ويژگی ی "انسانی" و نه يکشبه پيدا شده است.
اصول تکامل، تنها مبين تغيير و تحولاتِ فيزيکی ی موجودات نيست، بلکه
توضيح دهنده ی رشد فعاليتهای دماغی و از آن جمله قدرت تکلم هم هست و
لذا زبان، نه پديده ای منحصرا انسانی، بلکه محصول تکامل موجودات است.
قدرت تکلم، حاصل مستقيم تکامل آناتوميک و جزء لاينفک ماست: در حجم مغز،
در زبان و پيچش حنجره، در حفره ها، در حواس، در لب و در نفس. زبان، از
مغز و از درون می آيد و اصل است و هست اش ريشه در نياز دارد، نيازی
قابل فهم به قدرت، به برتری بر ساير حيوانات؛ و حتی بر خويش و بر همنوع
خويش. زبان، ريشه در تنازع بقاء دارد و پاسخی است به نياز مبرم انسان
به ادامه ی حيات؛ پس يعنی زبان، با اينکه در عمل، آزاد کننده ی انديشه
از ذهن آدمی و از نظر تکاملی نجات دهنده ی بشريت است، اما ماهيتا
"خود"خواه و استيلاگر و برتری طلب است، حتی آنجا که وسيله ی نمودن مهر
يا روايت می شود. پيدايش زبان، نه پاسخی به گفتمان عشق، بلکه اساسا به
امر شکار، به غلبه، به استراتژی مربوط می شود، به نياز به رد و بدل
کردن اطلاعات حياتی که کی کجاست و با کی و بر کی؟ که چه بايد کرد و
چگونه و کی.
قصه، به تعبير خلق واقعيت در "ويرچواليته"ی زبان، به گرد آتش و بعد از
کباب، از همينجا می بايستی شروع شده باشد، زمانی که انسان ديگر فقط
شکارچی ی ماهری نيست، بلکه او حالا می تواند راجع به وضع شکار در
زمستان گذشته، سکس ديشب، آسمان، يا آرزوی رسيدن بهار هم حرف بزند، چرا
که او، در اين برهه که به روايتی می بايستی دويست هزار سال پيش باشد،
از نظر درجه ی پيشرفت در حجم رد و بدل کردن اطلاعات با همنوع خود، در
تاريخ تکامل، موجودی است بی سابقه و شگفت انگيز؛ دستگاه صوتی اش
میتواند پنجاه نوع صدا توليد کند تا او هزاران کلمه و تعداد بيشماری
جمله بسازد.
زبان، البته فقط تکلم صدا، آوا نيست؛ قدرت تفکر و انديشه ی منطقی ی
انسان نوست؛ آمال و آرزوها، ايده ها و ايدئولوژهای اوست. زبان، نه تنها
تضمين کننده ی سيطره ی بلامنازع انسان بر طبيعت، بلکه ساختمان و ظرفِ
اساسی ی عقايد سياسی و فلسفی و تعيين کننده ی رفتارهای اجتماعی او هم
است. زبان، برنامه ها و تضادها و تعارضات درونی ی جامعه را ملفوظ و
عمومی می کند و باعث پيچيدگی ی گفتمان های سياست می شود؛ زبان، موجد
نهادهای پيچيده ی اجتماعی و ضامن بقاء و ادامه ی حياتِ بشريت است، از
همان بدو پيدايش تا به همين امروز ِ "تاريخ"ی که هم نوشته و هم نويسنده
ی ماست:
از تاريخ پيدايش کشاورزی ی پيشرفته، می گويند هزارن سال می گذرد؛ اين
شيوه ی توليد سبب شد تا اجداد بسيار نزديک ما دست از جستجوی غذا و شکار
(به عنوان تنها شيوه ی ارتزاق) بکشند و در سرزمين های حاصلخيز و در
کناره های پر آب و علف سکنا بگيرند. اختراع ابزار و آلات بهتر و گسترش
فن و دانش کشاورزی و تغيير ماهوی در شکل زندگی ی اقتصادی و اجتماعی
انسان، نه تنها باعث توليد مازاد بر مصرف و تجمع گروه های بزرگتر
انسانی در جوامع شد، بلکه خود باعث بوجود آمدن نظمی نوين تر و سبب
پيدايش ساختارهای پيچيده ی اجتماعی و نهايتا زمينه ساز ظهور شهرها و
اولين دولت ها در تاريخ شد. زبان گفتاری اگر چه والاترين و موثرترين
خصلت و ويژگی ی هموسيپين های اوليه ايست که در گروه های کوچک زندگی می
کنند، اما کاربرد موثر آن در جوامع بزرگ و پر جمعيت و پيچيده تر بعدی
محدود است. در اين دوره، ديگر آدمی هزاران سال است که می کارد، می
درود. دوره ی آغازين اين روند، اگر چه سخت و به تجربه و تکميل دانش
گذشته است، اما جامعه ديگر کمتر از مصرف سالانه درو نمی کند و هر کس سر
پناهی و نانی برای سق زدن دارد. بعد از اختراع سيستم قنات و کانال و
آبياری و بعد از خيش و آلات و ابزار پيشرفته تر، جوامع نسبتا همگون و
کوچک سابق، به سرعت، از نظر سياسی و اقتصادی به شهرهائی بزرگ و پر
جمعيت تبديل می شوند، با مذهب و قانونی عمومی و آداب و رسومی معين. در
چنين جامعه ای، تقسيم کار امری ست متداول و جايگاه گروه های اجتماعی هم
روشن است. طبقات مرفه و گروه های با نفوذ، افزون تر از ديگران دارند؛
در واقع، اينان، حالا و در اين هزاره ی چهارم ق.م.، در اين سپيده دم
تاريخ، بيکارگانی اند که کل جامعه ی انسانی را سر کار گذاشته اند.
دارائی ها و سيستم های مالی ی اين قماش چنان پيچيده شده است که ربط و
ضبط اش خارج از توانائی ی حافظه و چوب خط است. برای شماره کردن برده ها
و بره ها و سربازها و شتر ها؛ برای ثبت پرداخت ها و دريافت ها، برای
نمودن قانون، برای اتحاد با ديگران و لشکر کشی ها و جنگها و نهايتا
برای اداره ی موفق جامعه و جاری کردن نظم نوين طبقاتی، به سيستمی نو
نياز هست. تمدن های اين دوره از تاريخ، البته تنها کاشف کشاورزی و
سازنده ی شهرها و ارتش های منظم نيستند، بلکه تارنماهای پيچيده ای از
اطلاعات فلسفی و علمی و مذهبی هم هستند: روايت هائی که از هزاره های
قبل، سينه به سينه به آنها منتقل شده و حالا چنان انباشته و غنی و
پيچيده و تو در توست که ديگر دوام و ادامه اش از عهده ی زبان شفاهی
خارج است؛ چنين جامعه ای به يک زبان نوشتاری نياز دارد تا بتواند
اطلاعات و فکر و انديشه را، بی کم و کسر و تحريف، نه تنها بين آحاد
منتخب خود، بلکه در بعد زمان و مکان هم ممکن گرداند و شايد درست در
چنين هنگامه ای است که جرقه ای ذهن شاهِ کولابا را روشن می کند.
شاه جوان بخت شهر باستانی ی "اوروک"،5300 سال پيش، از قرار در جائی در
بين النهرين، جنوب عراق فعلی، بر تختی که زيبنده ی شاه سومر است نشسته
است که مرد پيغام آوری وارد می شود و در جا و نفس بريده می افتد.
ميزبان -- با آب و گلاب و کاهگل، لابد-- مرد را به هوش می آورد و نتيجه
ی کار، اما و بهر حال بی حاصل است، چرا که پيغام آور ما به دليل مجهولی
(آفتاب زدگی؟ سکته ی مغزی ناشی از ماراتون طولانی به زير آفتاب صحرای
کربلا؟) لال شده است. علت لال شدن مرد، در اين داستان، اصلا اهميتی
ندارد؛ مسئله ی مهم در اينجا، خرد شاهِ اوروک است که به نص صريح حماسه،
روز بعد، پس از طلوع آفتاب لوحی گلی به زمين می زند و نقشهائی بر آن می
اندازد و از آن پس چنين می شود؛ و شده است: حالا روزانه، به تحقيق،
چهارصد ميليون بار "موتورهای جستجو"ی اينترنت مورد استفاده قرار می
گيرند. ميليونها نفر در روز، از خط برای ارتباط استفاده می کنند، از
اين سيستم مجرد علائم، علائمی که نماينده ی صداهائی اند که در ترکيب
شان کلمه ها و جمله را می سازند تا ما با ديدن و بازشناسائی و شنيدن
درونی شان به آنها معنی بدهيم.
شاهِ کولابا، در آن دورجای تاريخ، در آن زمان بعيد، در آن شب هيجان
انگيز و شايد ترس آور، تا سپيده دم، احتمالا روی ايوان قصر می نشيند و
به معضل پيش پا، به راز نگفته ی مرد لال فکر می کند. او چنان در انديشه
فرو می رود که ديگر جريان آرام فرات را هم نمی شنود؛ می توان در او به
چشم "آگوست رودن" نگاه کرد: بر نيمکتی، روی ايوانی مشرف به رود، دست
چپش را زير چانه گذاشته و به جائی خيره شده، اما نگاه نمی کند، يعنی
نمی تواند، برای اينکه در مقايسه با ابزار سازی، فکر کردن به سلول های
مغزی ی بيشتری نياز دارد. "متفکر" ما، در اين شب نجاتبخش، به تمام سلول
های مغزش احتياج دارد، برای اينکه او دارد به خط، به مهمترين اختراع
تاريخ بشر فکر می کند.
شاهِ کولابا، با عضلاتی منقبض و معذب، مثل مجسمه ای بی حرکت، تمام شب
روی نيمکت ايوان نشست و سخت فکر کرد. گشايش، آن جرقه، آن نور که بعد از
فکری طولانی يکباره همه چيز را روشن می کند، آن لحظه ی درک و کشف می
بايستی طرفهای صبح صادق اتفاق افتاده باشد، برای اينکه در اين مواقع،
کاشف معمولا دچار تب ارشميدوس می شود و به کوچه می زند تا ديوانه وار
فرياد کند: يافتم. فرياد شادی ی شاه از روی ايوان مشرف به فرات شنيده
شد. آفتاب می بايستی تازه سر زده باشد؛ شاه، بلافاصله لوحی گلی بر زمين
زد و کلماتش را نوشت. "و قبل از اين، نوشتن بر الواح نبود و اما، بعد
از طلوع آفتاب، چنين شد." حالا شاه می توانست اسرار خطش را به مرد لال
بياموزد تا او پيغام ناگفته اش را بنويسد؛ حالا شاه اروک، اگر می
خواست، لابد می توانست به شاهِ آکاد يا به هامبابا، نگهبانِ "جنگلهای
سرو" کتيبه ی ساده و مختصر و کم وزنی بنويسد.
واقعيت امر اين است که خط، به آن پختگی ئی که بعدها در کتيبه های سومری
مربوط به اختر شناسی و يا در متن گيلگمش می بينيم، حاصل تکامل و پيشرفت
خط در سده ها و هزاره های آتی است. در اين عهد، ما هنوز ششصد سال با
گيلگمش "واقعی"، شاهِ بعدی ی اوروک؛ و هزار و سيصد سال با گيلگمشِ
مکتوب، اولين داستان نوشته شده ی تاريخ فاصله داريم. فعلا، در اين
دورانی که شاهِ جوان بخت ما مشغول اختراع خط است، اگر چه انسان، نقاش و
شاعر و قصه گوی بی نظيری است، اما جايگاه تمام دانش بشری هنوز در سينه
ها، در حافظه هاست. جامعه ی شاهِ ما، اگر چه هم بر شيوه ی توليد
کشاورزی و هم بر بيگاری متکی است و از نظر اقتصادی می بايستی در حال
رونق باشد، اما اين سيستم بزرگ و پيچيده ی سياسی و اجتماعی، در کليت
خودش، به زير جسد سنگين خود از فونکسيون افتاده است. حيات و بقای شهر
بزرگ و پرجمعيتی مثل اوروک -- قبل از اينکه کولی های شمال يا وحشی های
"جنگل های سرو" از جنوب ايران بيايند و آن را به آتش بکشند-- بدون
سيستمی که بتواند تمام اطلاعات و امکانات و روابط اقتصادی و سياسی و
مذهبی جامعه را ثبت و ضبط و انبار کند و بر اساس داده ها برنامه ريزی
کند، ديگر امکان پذير نيست، چرا که تعيين و جمع آوری ی ماليات، صدور
احکام، مقررات، تعيين مجازات، تدارک جنگ و دفاع و به عبارتی ساده تر،
حيات شهری ی انسان متمدن سومری، ديگر بدون خط ممکن نيست.
تا قرنها و حتی هزاره ها بعد از شاهِ کولابا، خط و کتابت البته در
انحصار طبقات حاکم و اقشار برگزيده ی تمدن های بزرگ است. در مصر و آکاد
و بابل و ايران هم، از هزاره ی سوم ق. م. به اينطرف، ديگر امورات
پيچيده ی طبقات و گروه های با نفوذ جامعه، فقط با برده و سرباز و
کشاورز و آهنگر نمی گذرد؛ حالا دبيران و کاتبان و خطاط ها، يک گروه
ممتاز اجتماعی محسوب می شوند که عمدتا در دربارها و مراکز قدرت به کار
مشغولند. در اين دوره، فراعنه ی مصر، دارائی ها را مثقال به مثقال،
کوزه به کوزه و اسم به اسم ثبت می کنند؛ حسابها و کتاب ها و مکاتبات را
راست می کنند و نام و کنيه و جاه و جلال شان را بر ستيغ کوهها و در
اعماق تاريک قبرها و در دل زمين، بر سنگها نقر می کنند. حيات متن، در
اين دوران اوليه، بيشتر به عدد و رقم و نام کسان و نام محل ها و روابط
اقتصادی و دولتی محدود می شود و تا سده ها بعد تر هم، هنوز هيچ نشانی
از قصه ی مکتوب در تاريخ نيست؛ حتی دانش علمی و فلسفی هم هنوز به نوشته
راه پيدا نکرده است. شعر و قصه، البته بعلت طبيعت روائی و غنائی زبان
شان، برای هزاره های طولانی، بطور شفاهی و سينه به سينه-- با تغييراتی
احتمالی در ساختمان زبان و داستان-- بارها و بارها باز روايت و حفظ شده
اند. حماسه ی گيلگمش، اگر نه برای هزاره ها، حداقل برای سده ها بطور
شفاهی، از زبانی به گوشی رسيده تا بعدها، در دو هزار سال ق.م.، بر
دوازده کتيبه جاودانه شود.
خط، از زاويه ی هست شناسی، گفتمانی است که هدف اصلی اش امتداد زبان
گفتاری و انباشت اطلاعات در سيستمی مجرد و قراردادی است، تا انديشه در
بعد زمان و مکان سير کند. خط، سطح ديگری از زبان؛ شيوه ای نو و بديع
–
اگر چه مصنوعی و غير طبيعی-- از ارتباط است و در تمام جوامع پيچيده و
پر جمعيت تاريخ وجود داشته است و امروزه، خصوصا بعد از گسترش و همگانی
شدن اينترنت، به يکی از اصلی ترين شيوه های ارتباط زبانی تبديل شده
است. حالا مردم به جای ديد و بازديد، ديگر حتی تلفنی هم گفتگو نمی
کنند، ئی ميل می زنند؛ و نويسنده ها، به جای خواندن شعر و نقل قصه در
ميان جمع، وب لاگ می نويسند.
ويژگی ی مهم خط، اين روزها، در سادگی ی کاربرد آن نيست؛ در معجزه ی آن
است. حالا نويسنده ی ما، در کنج راحت يا ناراحت خويش، جلوی لوحی
الکترونيک می نشيند و مشتی علامت و نشانه بر آن می نگارد و آنرا
همزمان، ورای زمان و مکان خويش، در معرض "بازديد" خواننده ها می گذارد.
خط، با اينکه در نهايت می تواند به معنی ی تقليل و تخفيف زبان گفتاری
باشد، اما در اجتماعات بزرگ امروز، شيوه ای ساده و رايج و کم دردسرتری
از ارتباط است. در سال 2003، بنا به آمار، بيست و هفت ميليون وب سايت
شخصی در آمريکای شمالی احداث شده است. امروزه، بسياری از مردم، خواندن
و نوشتن را جايگزين گفتن و شنيدن کرده اند، يعنی خط، باعث زدودن فيزيکِ
آدم از گفتگو شده است. شنونده (خواننده ی متن) ديگر در صدا رس گوينده
(نويسنده ی متن) نيست؛ آنها حتی در يک فضا و يک زمان هم نيستند. معضل
اصلی ی خط اما، ايجاد فاصله ای مضاعف در ارتباط زبانی ست: هميشه بين
نويسنده و متن فاصله ای هست؛ و هميشه بين خواننده و متن فاصله ای هست؛
و حقيقت هميشه در جای ديگری ست.
منبع > .shahrvand.com
|